به نام خالق زمستان..
این روزها..
همه در تکاپو اند..
رگ هایم به جوشش افتاده اند..
چشم هایم به گریه افتاده اند..
ابروانم به اخم نشسته اند..
لب هایم بهم فشرده می شوند..
و قلبم خودش را به در و دیوار می کوبد..!
هیج کس نمی داند..
اما مغزم می داند..
چراکه حافظه ام اجبارش می کند به یاد آورد..
و خاطرات، خودشان را به حافظه ام تفهیم می کنند..
و تاریخ اصرار به وجودش می کند..
و من ناخوداگاه می نویسم "برف بازی"....
و ذهنم خوشحال و شادمان می پرد به آن روز...
به آن روز برفی..
به آن صبح زود دل انگیز..
برچسب:
نویسنده: داودی